تبليغاتX
تو آلاچیق

تو آلاچیق
شعر و ترانه - دست نوشته - گزارش
لینک دوستان

بی سرو سامانی در سایت سمان

ابتدا خواستم همانند سالهای گذشته سکوت کنم و اعتراضی به بی عدالتی های موجود دراین رابطه نداشته باشم، اما گویا امسال این موج بی عدالتی فراگیرتر از سالهای قبل بوده است. سکوت در مقابل دیدن ظلم در حق همکاران خبرنگارم که هرکدام سالها سابقه خبری داشته و از فعالان این عرصه نیز به شمار می روند را جایز ندانستم. ابتدا این را متذکر شوم، خبرنگاری که رسالت خبری اش همواره در سرلوحه کارش قرار داشته هیچگاه چشم به هدایا نداشته و ندارد، اما وقتی بحث تجلیل از خبرنگاران از سوی نهاد ریاست جمهوری پیش می آید پیش از هرچیز عدالت محوری در ذهن متبادر می گردد، و اینکه آنان که سالها در این عرصه قلم زده و قدم برداشتند در اولویت قرار می گیرند، اما هرچه به جلوتر رفتیم، تجلیل از غیر خبرنگار را بیشتر از خبرنگار دیدیم!

بی عدالتی را چندسال قبل و از زمان مطرح شدن موضوع در تحریریه نشریه ای که در آن مشغول فعالیت بودم به چشم دیدم. آن زمان بحث سایت سمان نبود و شاغلان و خبرنگاران فعال توسط مدیران مسوول به وزارت ارشاد معرفی می شدند. و دیدم مدیر مسوول محترم نام نزدیکان و خانواده خود را در لیست مذکور جای داد و زحمات چندین ساله مارا ندید!!

دو سال در ویژه نامه مازندران یکی از روزنامه های کثیرالانتشار کشور فعالیت کردیم اما بحث هدیه رییس جمهوری که مطرح شد استان ما را سراسری و تهران ما را استانی قلمداد کرد!! و باز هم علیرغم فعالیت چند ساله، نامی از ما در لیست قرار نگرفت!! با مطرح شدن ایجاد سایت سمان و بانک اطلاعاتی خبرنگاران با خود گفتیم دیگر کسی حق خبرنگاران واقعی را نخواهد خورد و دست های غیر، پل بین هدیه و خبرنگار نخواهد بود!!

سال 89 همزمان با هفدهمین جشنواره بین المللی مطبوعات و خبرگزاری ها، محمد پرویزی دبیر جشنواره اعلام کرده بود از ویژگی های این دور از جشنواره این است که نام و اطلاعات تمامی خبرنگاران شرکت کننده در جشنواره در بانک اطلاعاتی ثبت و از آنها به عنوان خبرنگار فعال یاد شده و از این پس هرگونه حمایت بر اساس این بانک از آنان بعمل خواهد آمد! نگارنده به اتفاق چندتن از همکاران رسانه ای چالوس و نوشهر در این جشنواره شرکت کرده بودیم اما اثری از این وعده در آینده ندیدیم. حتی از سوی دبیرخانه جشنواره به امضای محمد پرویزی گواهینامه ای به دلیل حضور در بخش داوری جشنواره بعنوان خبرنگار فعال برایم ارسال شد اما دریغ از....

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 21:52 ] [ زهرا راه گل ]

جوانی ات به بچگی هایم پیر شد...

مرا ببخش مادر... روزت مبارک.

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:7 ] [ زهرا راه گل ]

کمک کن تا به یاد خاطراتت

کنار ساحل آرامش بگیرم

زدم قلاب تا شاید دوباره

تو رو از آب مواجش بگیرم

 

غروب پنجم اردیبهشته

صدای موج تو قلبم شکسته

عجب جشن پر از دردی گرفتیم

من و یاد تو و دریای خسته

 

کنار ساحلم، جای قدیمی

همونجایی که با هم شام خوردیم

چه مشت محکمی از سرنوشت و

از این دنیای نافرجام خوردیم

 

غروب پنجم اردیبهشته

دلم اندازه دریا گرفته

خدا لعنت کنه روزی که دنیا

صفای خنده رو از ما گرفته

 

به یاد بوسه های گرم و شورت

نشستم شعر میگم کنج ساحل

امون از درد جشن سوت و کور و

امون از موجهای خورده رو دل

 

تولد بی تو طعم درد داره

مث شلاق موج بغض کرده

هوا داغ و تنم داغ و لبم داغ

ولی قلبم به یادت مات و سرده

 

میدونم که فراموشم نکردی

بازم رفتی برام کادو گرفتی

دوتا شاخه گل لاله خریدم

خیال کردم اینا رو تو گرفتی....

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 21:7 ] [ زهرا راه گل ]

سینه ام تختخواب خالی شد

کنج یک اتاق متروکه

پشت شیشه ی ترک خورده

بغض هایی که داره می پوکه

 

سینه ام تختخواب خالی شد

بستر خیال و تنهایی

با خودم حرف میزنم تا صبح

با خیال اینکه می آیی

 

سینه ام تختخواب خالی... نه

بستری برای ویرانی است

با خودم غلت می زنم هرشب

این نهایت پریشانی است

 

سقف و دیوار و پنجره هایش

یادمان را ز یادها بردند

خاطرات من و تو و این تخت

همه را موریانه ها خوردند

 

سینه ام درد می کند هرشب

با صدای تخت پوسیده

در هوای عطر مردی که

روی این تخت مرا بوسیده

 

سینه ام تختخواب خالی شد

بیش از این جفا مکن برگرد

عاشقانه منتظر ماندم

با همین تخت خالی ام ای مرد...

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 21:31 ] [ زهرا راه گل ]

ته نگات ته دلم مونده، سنگینی میکنه، تیر میکشه، درد میکنه. حالا باید جای دو نفر نفس بکشم، جای دو نفر گریه کنم بخندم، جای دو نفر زندگی کنم، ولی نمی تونم جای دونفر درد بکشم.... سخته... خیلی سخت....

 

این نوشتن از تلخی نبودنت نیست

از بغض های فروخورده ثانیه هایی است

که می خواهند

به آغوش ترک خورده ام بازگردی

بندبند دلم از هم باز شده

بهانه نمی گیرم

خودت که میدانی

دلم بی تو چقدر کوچک است

نه جاده پاهایم را حس می کند

نه شیشه غبار گرفته دستم را

بی تابت شده ام

چشم هایم تاوان نبودنت را پس می دهند

خانه را می بلعم

با دیوارهایش

با پنجره هایش

با خاطرات قسم خورده اش

شاید دل کوچکم بزرگ شود

مثل این شهر تاریک

تا بدانم گوشه ای از آن

کورسویی از نگاهت را می یابم

یک فنجان قهوه تلخ کافی است

تا تو را در آن حل کنم

بنوشم

به خواب بروم

ببوسمت

اما....

حتی به خواب من هم نمی آیی

خاطراتت قاب شده

به دیوار قلبی که

این روزها جوابم کرده است...

 دوستت دارم....

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:38 ] [ زهرا راه گل ]

میدونم بر می گردی و برات تا صبح بیدارم

بیا از پله ها بالا، درا رو باز میذارم

 اولین پست امسال و به تو تقدیم می کنم، خط به خط این پست و با انگشتایی تایپ می کنم که آغشته به خاک قبرتن، انگشتایی که لحظه به لحظه رو دلم، رو وجودم خط میندازن، انگشتایی که گلای مورد علاقه تو رو قبرت پرپر کردن، انگشتایی که زیر قطره های شمع سوختن، انگشتایی که دیگه مال من نیستن....

 دو تا دستامو از تو دور کردن

دو تا چشمای من رو کور کردن

بهار اومد به جای برگ پونه

تو رو تن پوشی از کافور کردن

 

تنت سرده ولی لبهات داغن

ببوسم تا که لبهام جون بگیره

بچش لبهامو تا خونش بریزه

می خوام دنیا رو رنگ خون بگیره

 

بهار و  خیلی دوست داشتی، می گفتی بهار که میاد حس می کنم دوباره به دنیا میام، دوباره بچه میشم، دست پدر و مادر و میگیرم و راه رفتن و یاد می گیرم، می گفتی بهار تنها فصلیه که عزیزامو ازم نگرفته، اما خودت با اومدن بهار رفتی، حالا دیگه از بهار متنفرم، از عید متنفرم، از شکفتن غنچه ها متنفرم، تو که نباشی بهار با همه قشنگیاش ارزونی دیگرون....

 خبر دادن که تو پرواز کردی

نفس هام توی سینه جون سپردن

تو رو بی اونکه من باشم کنارت

گرفتن روی دستاشون و بردن

 

بهار اومد نبودی که ببینی

چه اشکایی که رو گونه ام چکیدن

خبر دادن که پرپر شد گل من

قناری ها نخونده پر کشیدن

 

بهار اومد نبودی خاطراتت

چکید از چشم و تو دل ته نشین شد

کجایی که ببینی نازنینت

دل بی طاقتش میدونِ مین شد

 

عزیزم بی تو دنیا سوت و کوره

نذار تو انتظار تو بپوسم

دارم میسوزم اینکه روز آخر

نذاشتن روی ماهت رو ببوسم

 

بهاره بی تو با من جنگ داره

نمی خوام بی تو دنیا رو ببینم

تو اونجا و من اینجا رسمش اینه؟

بگو اینجا رو قبر کی بشینم

 

اگه تقدیر ما اینه نمی خوام

دیگه یک لحظه بی تو زنده باشم

نمی خوام شب به یاد تو بخوابم

نمی خوام صبح به امید تو پاشم

 

به نگهبون اونجا گفتم حواسش بهت باشه، گفتم با صدای اذون آرامش می گیری، گفتم گل شمشادای کنار قبرت و نزنه چون سایه رو از آفتاب بیشتر دوست داری، گفتم از شلوغی و سر و صدا بدت میاد، گفتم نذاره گلبرگای پوسیده رو قبرت عذابت بدن، گفتم با طلوع و غروب آفتاب جای من یه بوسه از خاکت بگیره.... نگران نباش، هرچی که لازم بود و بهش گفتم....

 بهار اومد سیا پوشم

تو رو کم داره آغوشم

تو رفتی و غم دنیا

شده کوهِ روی دوشم

محور کندوان و من یه جورایی با هم انس داریم، اونقدر تو این مدت رفتم و اومدم که مجبور شده باهام کنار بباد، قراره از این به بعد بیشتر با هم باشیم، بیشتر باهاش حرف بزنم و درددل کنم، مطمئن باش اگه سرتاسر این مسیر و سنگ هم بباره، چون میدونه فقط به شوق دیدن تو باهاش همسفر میشم یه راهی واسه من پیدا می کنه، تنهات نمیذارم ....

نترس از مرگ محبوبم، هوا ابری نمی مونه

دوباره خنده های ما، می پیچه توی این خونه

 اینا رو اینجا گذاشتم که بدونی بهار آلاچیقم فقط با تو بهاره، در آلاچیق و به عشق تو  باز میذارم، به عشق تو می نویسم، بقیه حرفامو میام و به خودت میگم، تنها، می خوام من باشم و خودت، حرفایی تو دلمه که باید بین من و تو بمونه، تا همیشه....

 فراموشت نمی کنم

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 20:45 ] [ زهرا راه گل ]

درباره وبلاگ

زهرا راه گل
خبرنگار، شاعر و ترانه سرا
(هرگونه بهره برداري از ترانه ها بدون برگه واگذاري ممنوع وپيگرد قانوني دارد. استفاده از گزارش ها و مطالب مندرج با هماهنگی قبلی و ذكر نام نويسنده بلامانع است )
امکانات وب